عاشقانه های یک تنها
آرزوی من اینست : مثل لیلی و مجنون,پیروی کنیم از عشق...این جنون بی قانون
بیشتر وقت ها که با فکر کردن به گذشته ای که میتونست به این تلخی نباشه..به رویا میرم.... بیشتر وقت هایی که تو رو اونجوری که میخوام تصور می کنم... به وضوح می بینم که به نبودنت عادت کردم...باورت میشه؟؟؟؟؟ باور می کنی که با من چی کار کردی؟؟؟؟؟؟ منی که همیشه با تو و با خاطراتت بودم...دیگه به نبودنت عادت کردم....
سراغ تو را گرفت . گفتم : ببین گوشه آسمان ، ماه را چه تنهاست . . . چه تنها...... راستی میدانی، تمام یادگاری هایت را دور انداخته ام... ترانه ی عشق را با دیگری سروده ام؟ نشانه ی مهرت را فراموش کرده ام؟ لابد متهمم میکنی!؟ امان نمیخواهم .. اما حرف آخرم را هم بشنو : تو را بیش از این به یاد دارم که یادگاری ای بخواهد تلنگر ثانیه های روزگارش شود ... در اندیشه ی من ،یادگاری ، تنها برای نیستی زاده خواهد شد باور نمی کنم که نمیدانستی تمام هستی من بودی...!
اون رفته،خیلی وقته..کجا؟نمی دونم اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده.... چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یک زخم همیشه گی ، رو قلبت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوز هم دوسش داری! چقدر سخته دلت بخواد سر تو باز به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعت ها با هاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه ها تو خیس کنه اما مجبور بشی بخندی تا نفهمه که هنوز هم دوسش داری چقدر سخته گل آرزو هاتو تو باغ دیگری ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگی گل من باغچه نو مبارک...! تو را به خوبی می شناسم ٬ بویت را می شناسم من شیفته ی تو ام خداحافظ محبوبم تو همیشه تک بودی همیشه برایِ من بودی...! آسمان زندگیم امروز تیره و تار گشت و خورشید من مرا ترک گفت...! من که او را از آسمان هدیه گرفته بودم اکنون با نسیم شک و تردید او را به دستان سرنوشت می سپارم...! حتی قلم خونینم از نوشتن عاجز است و دستان گناهکارم تصویر او را در ذهنم حک می کند... خداوندا مرا ببخش ؛ مرا ببخش تا شاید از سوی او نیز بخشوده شوم...چگونه می توانم بی او زندگی کنم و چگونه بدون صدای مهربانش به خواب روم...!؟ چطور می توانم به دور از نگاه گرمش قدم بردارم ؛ و بنویسم از عشق، شب، باران ، خورشید، و از او... دیگر چه کسی برایم از راز گل سرخ بگوید و نغمه ی پاک و زلال عشق را که به دست من آلوده شد ؛ در گوشم زمزمه کند...!؟ چه کسی با آمدنش قلبم را به لرزه در آورد و چشمانش وجودم را لبریز از عشق کند... اکنون در گوشه ای از اتاق دلتنگی هایم اشک هایم را نثار قلب شکسته اش می کنم تا شاید روح گناهکارم آرام گیرد و آهسته زیر لب زمزمه میکنم...!! خورشیدکم برگرد... باز پاييز است... باز اين دل از غمي ديرينه لبريز است. باز مي لرزد به خود سر شاخه هاي بيد سرگردان. باز مي ريزد فرو بر چهره ام باران. باز رنجورم، خداوندا پريشانم. باز مي بيني كه بي تابانه گريانم. باز پاييز است... باز اين دنيا غم انگيز است. باز پاييز است و هنگام جدائيها. باز پاييز است و مرگ آشنائيها...! به يادم دادي از رنگ محبت جان باختن را فضاي قلب را ...با عشق ساختن را ولي عشقي كه عاشق بي سبب از عشق مي ترسد برو اي يار كه من هرگز نفهميدم ...چرا بودي؟ چرا رفتي؟ چرا بر عشق دل بستی؟!!! چرا عاشق شدي اي يار در اين دنياي بي هستي ولي اين را بدان اي يار كه چون امروز دل بستي به لبخندم و چون گفتي كه بي من همچو بيماري؛دلم را بر دلت بستم نگو اي يار دگر احساس من بوي جفا ميداد كه حتي هق هق اشكم صدايي از وفا مي داد و عشقت رنگ عادت داشت... و من هم عادتي داشتم كه از عشق دروغين من تنفر داشتم برو اي آشناي دور ...برو غمگين به دور از من به فردا هاي بي معنا و مي دانم كه تو بي عشق مي ميري ولي هرگز فراموشم نكن چون كه برايت از نگاه گرم ماهي ها درون حوض؛قصه ي لبخند را ساختم فراموشم نكن هرگز كه وقتي از تمام اين زمان دلتنگ بودي از حرير نرم عشق برايت پوششي بافتم و من خود اشك هايم را براي باد مي گفتم و از عمق نگاه شب ؛به اميد صداي نور ؛تا صبح مي خفتم برو اي آشناي دور...كه هرگز چون نگاهم آشنايي را نمي يابي برو اي آشناي دور كه چون من هيچ كس اينگونه دلگرمت نخواهد كرد برو اي آشناي دور كه جز من هيچ كس هرگز برايت قصه ي زيباي فردا رانخواهد گفت... به گل گفتم: عشق چيست؟ گفت: از من خوشگل تر پروانه است به پروانه گفتم عشق چيست ؟ گفت : از من زيبا تر شمع است به شمع گفتم : عشق چيست ؟ گفت : از من سوزان تر عشق است به عشق گفتم آخر تو چيستی ؟ گفت نگاهی بيش نيستم!! ای تو بهانه واسه موندن …….. ای نهایت رسیدن ای تو خود لحظه بودن ……… تا طلوع صبح خورشید رو دمیدن ای همه خوبی همه پاکی …….. تو کلام آخر من ای تو پر از وسسه عشق……… تو شدی تمامی زندگی من اسم تو هر چی که می گم……… همه تکرار تو حرفهای دل من ای تو بهانه واسه موندن ……… ای نهایت رسیدن ای تو خود لحظه بودن …… تا طلوع صبح خورشید رو دمیدن
تو رو اون لحظه که دیدم ………… به بهانه هام رسیدم از تو تصویری کشیدم ……….. که اون و هیچ جا ندیدم تو رو از نگات شناختم ……….. غصه از عشق تو ساختم تو رو از خودت گرفتم ………… با تو یک خاطره ساختم
ای تو بهانه واسه موندن ……….. ای نهایت رسیدن ای تو خود لحظه بودن ……… تا طلوع صبح خورشید رو دمیدن ای همه خوبی همه پاکی ………. تو کلام آخر من ای تو پر از وسسه عشق …….. تو شدی تمامی زندگی من
و من اخرین برگ از درختی خشکیده
به سویم امدی چنان مرا در هم پیچیدی که فرصت دست و پا زدن را نیز از من گرفتی
به خودم می گویم:این گرد باد مثل نسیمی خنک بر تنهایی عمیقم چه خوش نشسته است
اما تو همان گردبادی پر از شن و خاک...

گفتی می ایم
نیامدی
گفتی می خواهمت
نخواستی
لااقل امدن و نیامدن
خواستن و نخواستنت را سهمیه بندی میکردی
دارو ندارم تو بودی
صبر و قرارم نیز
شهر و دیارم تو بودی
وقتی رفتی
یک مجنون یک دیوانه
..............................................................
حاصل جمع رفتنت شد.

اگر یک با وفا در این دنیا باشد آن با وفا تویی!
با بودن تو در قلبم ، این قلب خوشبخت است ....
با بودن تو در این دنیا احساس میکنم که عاشقترینم !
اگر یک عشق جاودانه در این دنیا باشد ، آن عشق در قلب من است .
به تو افتخار میکنم ای عشق ، تویی که مظهر پاکترین عشق روی زمینی!
اگر یک عاشق در این دنیا باشد ، آن عاشق واقعی منم زیرا پاکترین عشق در قلبم
است.
تو بهترین هدیه از طرف خدا برای منی .
اگر این دنیا با آدمهای بی وفایش با قلبم مدارا نکردند ، تو در میان آنها با محبت و عشقت
به من زندگی دوباره دادی ای تو که سرچشمه محبت و عشقی!
اینک که آمدی در قلبم مطمئن باش که برای همیشه خواهی ماند و حتی یک لحظه نیز
پیشمان نخواهی شد که در قلب منی .
آنقدر در این قلب عاشقم به تو عشق می ورزم تا با تمام وجود معنای عشق را در قلبم
حس کنی .
اگر یک دل دیوانه در این دنیا باشد ، دل من است که دیوانه قلب مهربان تو است!
بشکن سکوت عاشقانه را با فریادت ...
فریاد بزن نام مرا که با رعد صدایت هوای دلم بارانی شود .
آنگاه که هوای این دل بارانی شد بیا در زیر بارانش
حس کن گرمی قطره های باران را در قلبم ، که برای تو می بارد .
تو مقدس ترین عشق در این دنیایی که برای من و قلبمی.!
اگر یک با وفا ، یک همدل و همزبان در این دنیا باشد ، تویی که تا ابد در قلبمی...!


امروز دلم





ودر کنارم باشد تا این روزهایی که با همه ی سختی بر من میگذرد را آرامشی اندک باشد برای دل زخم خورده ام وسر پر اندیشه ام.
وجوابی باشد برای سئوالات بی جوابم ،ولی کاش اینگونه بود...که نبود.
برای تویی که اولین وآخرین بودی برای من...
کاش مجبور نبودم که حتا چشمم را بر خوبیهای تو ببندم.
کاش این نوشته ها همه ی آن چیزهایی بود که در ذهنم وول میخورد.عشق تو با همه ی تجربه هایی که به بهای گزافی بدست آوردم همه اش هیچ بود.
نمی دانم با آن همه عطش عشقی که در خود داشتم چرا تو سر راه من قرار گرفتی .
ولی خاطرات روزهای خوشی وناخوشی را در ذهنم ثبت خواهم کرد
بدرود ای عشق اولم که عشق دیگری جز تو در میان نیست ،...
بدرود ای دستان نوازشگر ،...
بدرود ای نگاه پر مهر،...
بدرود ای بوسه های آتشین ،...
بدرود ای گل های سرخ،...
بدرود ای شعله ی بیدار،...
بدرود ای پروانه های رقصان در نور ماه،و...
وباز هم پس از این تنهایی وحرف های گفتنی ام که گوشی برای شنیدنش نیست،وفراق طولانی ام وباز هم دلتنگی وانتظار وانتظارو انتظار...


در غمش مجنون عاشق کم نبود.
بر سر پیمان خود محکم نبود. سهم من از عشق جز ماتم نبود.
با من دیوانه پیمان ساده بست .
ساده هم آن عهد وپیمان را شکست...
بی خبر پیمان یاری را گسست... این خبر ناگاه پشتم را شکست
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست...

اصلا چرا دروغ، همین پیش پای تو





.jpg)
از روزهایی که نبودی
از لحظههایی که ندیدی
از حرفهایی که نشنیدی
این روزها میخواهم با تو بگویم
از رفتارهای عادی
از روزهای ساکت و آرام
از ثانیههای خسته
از غصههای بیشمار
از لبخندهای تلخ و خنده های دروغین
از تمام چیزهایی که فرصتی نبود یا ندادی برای گفتنش
اما...
تو باز هم نیستی
مثل تمام روزهایی که نبودی
نبودنهای تکراری
... و لحظههای من سکوت میکنند
تلخ تر از همیشه!


وقتی عدم چشم تو را هیچ از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید

وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود و نه دلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

یک آن بُد این عاشق شدن، دنیا همان یک لحظه بود

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

وقتی که من عاشق شدم، شیطان به نامم سجده کرد

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو، نه آتشی و نه گلی

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


و هرگز از تو رنجور نخواهم شد
چرا که تو را دوست دارم
دیوانه وار عاشقت شدم
چرا که مهربانی را در وجودت دیدم
با معصومیتت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو عشق من را فراموش می کنی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است
و اگر با چشمان مهربانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود
چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام
همیشه به انتظار بازگشتت خواهم ماند
| قالب وبلاگ : فقط بهاربيست |

ABOUT



