تبليغاتX
عاشقانه های یک تنها


عاشقانه های یک تنها

آرزوی من اینست : مثل لیلی و مجنون,پیروی کنیم از عشق...این جنون بی قانون

به شقايق سوگند که تو برخواهي گشت


 من به اين معجزه ايمان دارم ...


 " منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... "


*****************************************


مي سوزونه گاهي قلب و زهر تلخ بعضي حرفا


*****************************************

نگاهي كردومن را دربه در كرد


 يقيين كرد عاشقم بعدش سفر كرد


 شكستي خورد آمد تا بماند


 ولي من رفته بودم او ضرر كرد


*****************************************


 اومدي بشکني بشکن از من ساده چي مونده


 قبل تو هر کي بوده تمام تار و پود سوزونده


هميني که باقي مونده واسه دلخوشي تو بشکن


تيکه تيکه هاي مو بردن آخرين عشقم تو بکن


*****************************************



وب عآشقــــــــــــــــــــــــــــــان

نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت 9:38 توسط لیلی| |

 حرف          یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته.
 
با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان
 
روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم
 
چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم
 
جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی
 
است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام.
نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت 16:3 توسط لیلی| |

بوسه

در دو چشمش گناه مي خنديد

بر رخش نور ماه مي خنديد

در گذرگاه ان لبان خموش

شعله اي بي پناه مي خنديد

شرمناک و پر از نيازي گنگ

با نگاهي که رنگ مستي داشت

در دو چشمش نگاه کردم وگفت

بايد از عشق حاصلي برداشت

سايه اي روي سايه اي خم شد

در نهانگاه راز پرور شب

نفسي روي گونه اي لغزيد

بوسه اي شعله زد ميان دو لب...


نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 8:57 توسط لیلی| |

قصه نبود.راه بود.خار بود و خون.
 
لیلی قصه ی راه پرخون را می نوشت.راه بود و لیلی می رفت.مجنون نبود.
 
دنیا ولی پر از نام مجنون بود.
 
لیلی تنها بود.لیلی همیشه تنهاست.
 
قصه نبود.معرکه بود.میدان بود:بازی چوگان و گوی.
 
چوگان نبود.گوی بود.لیلی گوی میدان بود.بی چوگان.مجنون نبود.
 
لیلی زخم برمی داشت اما شمشیر را نمی دید.شمشیر زن را نیز.
 
حریفی نبود.لیلی تنها می باخت.زیرا قصه  قصه ی باختن بود.
 
مجنون کلمه بود.ناپیدا و گم.قصه ی عشق اما همه از مجنون بود.
 
مجنون نبود.
 
لیلی قصه اش را تنها می نوشت.
 
قصه که به آخر رسید.مجنون پیدا شد.لیلی مجنونش را دید.
 
لیلی گفت:پس قصه قصه ی من و توست.
 
پس مجنون تویی!
 
خدا گفت:قصه نیست.راز است.این راز من و توست.برملا نمی شود الا به مرگ.
 
لیلی! تو مرده ای.
 
لیلی مرده بود.....
نوشته شده در شنبه 23 خرداد1388ساعت 17:5 توسط لیلی| |


 به راستي چقدرسخت است


 خندان نگه داشتن لب ها در زمان گريستن قلب ها


 و تظاهر به خوشحالي در اوج غمگيني       


  و چه دشوار و طاقت فرساست گذراندن روزهايي تنهايي و بي ياوري


    درحالي که تظاهر مي کني هيچ چيز برايت اهميت ندارد


    اما چه شيرين است درخاموشي وتنهايي به حال خود گريستن


    و باز هم نفرين به تو   اي سرنوشت.


 دلم تنگ است      .....    دلم اندازه حجم قفس تنگ است   ....  سکوت از کوچه لبريز است


 صدايم خيس و باراني است    ......    نمي دانم چرا در قلب من پاييز طولاني است.......






نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت 15:59 توسط لیلی| |






قصه عشق منو تو



امروز عطرآگين ترين بيت غزل را



آري...براي بار آخر مي نويسم



از لحظه ي رويايي ديدار اول



امروز اصلا جور ديگر مي نويسم



باور كن احساسي كه با دست تو روئيد



بي هيچ آهنگ و زباني گفتني نيست



من خستگي هاي دلم هم خواب رفته



ديگر بهار از پيش چشمم رفتني نيست



پس خاطرم را با سلامت شادتر كن



من هم برايت دوستي را مي نگارم



من هم به پاس اين همه حس صداقت



سكان قلبم را به دستت مي سپارم



پس تكه هاي باورم را زندگي كن


 


من بي تو گنگ و مبهمم معنا ندارم



اين جمله را بسپار در ذهن سلامت



من جز تو اميدي به فردا ها ندارم





نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 10:28 توسط لیلی| |

درشهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم

تاچشم کارمي

کردقبربودپيش خودم گفتم يعني اين قدرقلب شکسته وجودداره ؟

يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بودجلورفتم برگهاي روي قبرراکنارزدم که براش دعاکنم واي

 چي ميديدم باورم نميشه اون قلبه همون کسيه بود که چندساله پيش دله منو شکسته بود!!!

(ازهردست بدي ازهمون دست ميگيري  (

نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت 10:22 توسط لیلی| |

وسعت دوست داشتن رو اندازه نگیر


وسعت دوست داشتن رو اندازه نگیر ....


زیادش هم کم است ...


تنها با آن سیراب شو ....


رشد کن ...


شکل بگیر ...


و کامل شو .


خود دوست داشتن مهم است ...


نه زمانش ...


نه پایداری اش .


نه مالکیتش ...


و نه حد و حدودش ....


سر تو بالا کن ...


نگاه کن ...


دوست داشتن خدا رو ببین ...


یاد بگیر که دوست داشتنت را کادو پیچ نکنی .. 

 

TinyPic image


LEILI


نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 20:53 توسط لیلی| |


چگونه؟...


تو را چگونه صدا کنم؟

چگونه دستهایت را بگیرم و خالی از هر نیاز شوم؟

چگونه سر بر شانه هایت بگذارم و ترانه عشق را زمزمه کنم؟

چگونه می توانم در آغوشت بگیرم و نگاه دریاییت را از

طوفان های بدخیم حفظ کنم؟

چگونه می توانم قلبت را برای خود نگه دارم؟

و چگونه می توانم به سویت بیایم در حالیکه عاشقانه می گویم:

 

                   "دوستت دارم"

                          

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 20:48 توسط لیلی| |

وقتی به چشماش نگاه میکنم
انگار چندتا حس رو با هم دارم.
هم دلم میخواد تا ابد به
چشمای قشنگش خیره بشم
هم میخوام ازشون فرار کنم...
هم میخوام تو نگاهش غرق بشم.
و هم اضطراب دارم.
یه جوری ترس و دلهره و عشق و غرور
و همه چی رو با هم دارم...
آدم عاشق که عاقل نیست
دیوونه ی یک جفت چشم معصوم و بی گناهه
که هر وقت نگاهشون می کنه
انگار که آتیش میگیره.
گاهی وقتا یه دریاست
که وقتی توش شنا می کنی
بدون اینکه بخوای آرومت می کنه
گاهی وقتام یه مردابه
که آروم و بی صدا تورو تو خودش می کشه.
آخر هم خفت می کنه
راه نفستو می بنده
اون وقته که می میری.
عشق یعنی خواستن.
اما خواستن همیشه
مساوی توانستن و به دست آوردن نیست...
نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 11:18 توسط لیلی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست