تبليغاتX
عاشقانه های یک تنها


عاشقانه های یک تنها

آرزوی من اینست : مثل لیلی و مجنون,پیروی کنیم از عشق...این جنون بی قانون

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره. 
 
وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي.
 
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه.
 
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته.
 
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه.
 
وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاي ظريفش لاي انگشتات گم ميشد.
 
وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند...
نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 18:13 توسط لیلی| |

مجنون هنگام راه رفتن کسی را به جز لیلی نمی دید.

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه

شود از بین او و مُهرش عبور کرد

مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: هِی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی؟

مجنون به خود آمد و گفت: من که عاشق لیلی هستم تو را ندیدم...

تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه دیدی که من بین تو و خدایت فاصله

انداختم؟
 
نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت 22:15 توسط لیلی| |

عشق واقعی در قلب آن کسی است که دوست بدارد نه آن که دوستش بدارند .

خوشبختی پروانه ای است که اگر دنبالش کنیم از ما فرار خواهد کرد

 ولی اگر ارام نشینیم بر روی ما خواهد نشست.

دوست واقعی ان است که دل همیشه نیازمند اوست

عشق موثرترین نیرو برای رسیدن به والاترین ارزشهای انسانی می باشد

عشق تمنای دو قلب خسته یا احتیاج دو نگاه محتاج می باشد

عشق آن نیست که کنارش باشی . آن است که یادش باشی

ای تنها عشق ماندگار... بیا و این دل دیوانه رو تنها نگذار.

عشق مانند پرنده ای است که باید پرواز کند.
 
 
نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 23:39 توسط لیلی| |


آخرین لحظه ی رفتن تو یادم نمی ره
 
اشکا دونه دونه رو گونه ی من نشسته بود

دلم از جور زمونه خسته بود

وقتی که تو بوسه هاتو می دادی

انگاری اتیش به قلبم می زدی

نوبت من که رسید انگاری دیرت شده بود

عشق بی دلیل من دست و پا گیرت شده بود

با نگاه تو به ساعت دل من شکست و ریخت

شیشه ی عمر منم تموم شدو هیشکی ندید
 
تو می رفتی رو تن برگای خیس

فکر می کردم تو خیالت کسی نیست

عمریه چشم به درم منتظر نامه های سالی یه بار

من می خوام ببینمت تورو خدا فقط یه بار

به خدا دلم دیگه جای شکستن نداره
 
پیش قلب بی وفات نگاه من کم میاره

امان از خوش خیالی در به دری اوارگی

دیگه لعنت می فرستم به تو لعنت زندگی...
نوشته شده در پنجشنبه 11 تیر1388ساعت 18:21 توسط لیلی| |

 
میذارم به یادگار ، این ترا نه رو برات

بنویسش یه جایی ، که باشه جلو چشات



راه ما یکی نبود، توی این کویر درد

سهم ما تنهایی بود ،میون شبای سرد



مثل یک رگبار تند ، شدی جاری از چشام

قیمت تو این نبود ، میدونم که بی وفام



میدونم توی دلت  ،  دیگه جایی ندارم

فرصتام تموم شده ، نگو  راهی ندارم



میدونم که بردنم ، حکم باختنه برام

میدونم ازاین به بعد،دنیا زندونه برام
...
نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت 22:48 توسط لیلی| |


امروز روز ما شدن است و فردا روز تنها شدن ...

 
امروز روز پروانه شدن است و فردا روز سوخته شدن ...

امروز روز خاطره شدن است و فردا روز فراموش شدن ...

امروز روز فدا شدن است و فردا روز فنا شدن ...

امروز روز بهار شدن است و فردا روز پاییز شدن ...

امروز روز خواب شدن است و فردا روز خراب شدن ...

امروز روز منتظر شدن است و فردا روز خسته شدن ...

امروز روز قصه شدن است و فردا روز غصه شدن ...

امروز روز بیست شدن است و فردا روز نیست شدن ...

امروز روز مرد شدن است و فردا روز نامرد شدن ...

امروز روز آشنا شدن است و فردا روز غریبه شدن ...

امروز روز داد شدن است و فردا روز بیداد شدن ...

امروز روز ترانه شدن است و فردا روز مرثیه شدن ...

امروز روز همنفس شدن است و فردا روز در قفس شدن ...

امروز روز اول شدن است و فردا روز آخر شدن ...

امروز روز گل شدن است و فردا روز خار شدن ...

امروز روز عاشق شدن است و فردا روز بیزار شدن ...
نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 20:26 توسط لیلی| |

پنجره ای به سوی عشق
 
چه زیبا خواهد شد اگر،
در این چند صباح که میهمان تن خویش هستیم،
 
با شاه کلید عشق ، قفل دل های بسته ر ا بگشاییم.
تا بتوانیم میزبان همه ترانه ها باشیم.
 
اگر عشق را بشناسیم دیگر
در قید و بند ارزش گذاری سطحی نخواهیم بود،
 
چرا که عشق خودیک ارزش عمیق است
 
وبه همه چیز ارزش می بخشد.
زمانی که از سایه های کابوس وار نفس،انصراف دادیم،
 
عشق در ما قدم میگذارد.
آنگاه آرامش معنا پیدا خواهد کرد.
 
اگر فقط ظاهرعشق را بشناسیم،
فقر درونی ما بارزتر خواهد گشت.
 
شاید ما از تاریکی درون ، فقط رنج ببریم، ولی بدون عشق از
سرما خواهیم مرد.عشق چه بی ما و چه با ما از دروازه وجود
 
خواهد گذشت، ای کاش بتوانیم به هنگام عبور دریافتش کنیم.
اگر بتوانیم همچون شمعی ، بذل سر و تن کنیم،بار جسد را از
 
دوش جان بر زمین نهاده واز پیله خواب به در آمده ایم.
سر گذر پیاده ها ، از خاکسترپروانه ها ،در خواب مخمل ناز
 
کنار اشک پشت نقاب ، بیا عشق را باور کنیم. بهشت این دنیا عشق است و وفاداری.
نوشته شده در شنبه 6 تیر1388ساعت 18:4 توسط لیلی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست