تبليغاتX
عاشقانه های یک تنها


عاشقانه های یک تنها

آرزوی من اینست : مثل لیلی و مجنون,پیروی کنیم از عشق...این جنون بی قانون

 
هر طرف رو نگاه ميکنم تو رو ميبينم عطرتو حس ميکنم و صداتو ميشنوم..

اما تو هيچ وقت نيستی... ميترسم دستاتو تو دستم بگيرم..ميترسم بلور انگشتاتو بشکنم...

می ترسم تو هم مثل من بوی تنهايی و غربت بگيری...

می ترسم اين بغض هزار ساله به تو هم سرايت کنه...

می ترسم تو بری و من نميرم! می ترسم بدون تو زنده بمونم .دلم گرفته...!!

مثل تموم شبهايی که گذشت..!! مثل تموم شبهايی که بدون تو خواهند اومد...!!

روزگارم از شبهای بی ستاره تو هم تيره تر شده.. تنها يادت هست که …………

هرگز نيومده رو تو دلم زنده نگه ميداره...ديگه زير بارون خيس نمیشم..!! ياد اون

 چتری که بالای سرم گرفتی تا ابد با منه.. من و ببخش که هنوز ازت پرم ..که هنوز

 نميتونم ازت دل ببرم.. راستی تا حالا شده اون قدر دلت برای کسی تنگ بشه که با

 شنيدن اسمش هم بغض گلوتو بگيره؟؟ تا به حال شده اون قدر بخوای برای يه نفر

بميری  که از زنده بودنت هم خسته بشی؟؟ يا شده دلت بخواد زمين و زمان متوقف

بشن تا نگاهی که به توخيره شده لحظه ای بيشتر باقی بمونه؟؟

ميدونی... 

تو هيچوقت نتونستی ذهنمو بخونی..

اشکمو ببينی.. صدامو نشنيدی..صدايی که خودت خفش کردی..

صدايی که يه روز بهت ميگفت دوست دارم٬ عشق من پاک بود..

  وقتی میگفتم دوست دارم با بند بند وجودم میگفتم...

اما هیچ وقت نفهمیدی...

اما بازم ميخوام از تو بنويسم ..

ميدونی چرا؟؟ چون اول و اخر لحظه هام تويی......

 
نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 18:46 توسط لیلی| |

 
خدا مشتی خاک را بر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از خود در او دمید
 
و لیلی پیش از آنکه با خبر شود عاشق شد
 
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد
 
زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود

وقتی دلم برات تنگ میشه میرم بشت ابرها  وزار زار گریه میکنم

 

پس وقتی که بارون میزنه بدون که بی قرارتم.


تو دنیا دوتا نابینا رو میشناسم:

 

یکی تو ٬ که هیچوقت دوست داشتنمو ندیدی!

 

یکی من٬ که جزتو کسی رو نمی بینم...

نوشته شده در شنبه 23 آبان1388ساعت 15:9 توسط لیلی| |

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم، سکوت را فراموش میکردی، تمامی ذرات وجودت عشق را فریاد می کرد.

اگر میدانستی که چقدر دوستت دارم، چشمهایم را میشستی و اشک هایم را با دستان عاشقت به باد میدادی.

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم، نگاهت را تا ابد بر من میدوختی، تا من بر سکوت نگاه تو رازهای یک عشق زمینی را با خود به عرش ببرم.

ای کاش می دانستی ، اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم لحظه ای از مرگ سخن نمی گفتی ، که این غریب تنها، جز نگاه معصومت پنجره ای و جز عشقت بهانه ای برای زیستن ندارد.

ای کاش می دانستی ، اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، آنقدر که همه چیزم را حتی جانم را فدایت می کردم . همه ی آن چیزها که یک عمر برایش زحمت کشیده ام و سال ها برایش گریسته ام .

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم ، همه ی آن چیزهایی که تو را زندانی کرده اند رها می کردی، غرورت، قلبت،حرفت و ...

دیگر نای نوشتنی نیست که تو خود باید بدانی که چقدر دوستت دارم و تو زیباترین جهان برای منی، منی که عاشقت هستم و دوستت دارم برای همیشه.

 


مجنون را به محکمه عدل الهی بردند

گفتند : توبه کن

مجنون گفت : خدایا عاشقم عاشق ترم کن

نوشته شده در سه شنبه 19 آبان1388ساعت 21:20 توسط لیلی| |




 گفتی می آیم

 نیامدی

 گفتی می خواهمت

 نخواستی

 لااقل آمدن و نیامدن
 
خواستن و نخواستنت را سهمیه بندی میکردی
 
دار و ندارم تو بودی

 صبر و قرارم نیز

 شهر و دیارم تو بودی

 وقتی رفتی

 یک مجنون دیوانه 


...................................

 حاصل جمع رفتنت شد.



نوشته شده در شنبه 16 آبان1388ساعت 19:35 توسط لیلی| |

 
اگر عشقی در این زمانه باشد آن عشق تویی!
 
اگر یک با وفا در این دنیا باشد آن با وفا تویی!

 
با بودن تو در قلبم ، این قلب خوشبخت است ....

 
با بودن تو در این دنیا احساس میکنم که عاشقترینم !

 
اگر یک عشق جاودانه در این دنیا باشد ، آن عشق در قلب من است .

 
به تو افتخار میکنم ای عشق ، تویی که مظهر پاکترین عشق روی زمینی!


اگر یک عاشق در این دنیا باشد ، آن عاشق واقعی منم  زیرا پاکترین عشق در قلبم

 
است.

 
تو بهترین هدیه از طرف خدا برای منی .


اگر این دنیا با آدمهای بی وفایش با قلبم مدارا نکردند ، تو در میان آنها با محبت و عشقت


 به من زندگی دوباره دادی ای تو که سرچشمه محبت و عشقی!


اینک که آمدی در قلبم مطمئن باش که برای همیشه خواهی ماند و حتی یک لحظه نیز

 
 پیشمان نخواهی شد که در قلب منی .


آنقدر در این قلب عاشقم به تو عشق می ورزم تا با تمام وجود معنای عشق را در قلبم


حس کنی .

 
اگر یک دل دیوانه در این دنیا باشد ، دل من است که دیوانه قلب مهربان تو است!


بشکن سکوت عاشقانه را با فریادت ...

 
فریاد بزن نام مرا که با رعد صدایت هوای دلم بارانی شود . 


آنگاه که هوای این دل بارانی شد بیا در زیر بارانش

 
حس کن گرمی قطره های باران را در قلبم ، که برای تو می بارد .


تو مقدس ترین عشق در این دنیایی که برای من و قلبمی.!

 
اگر یک با وفا ، یک همدل و همزبان در این دنیا باشد ، تویی که تا ابد در قلبمی...!

 

نوشته شده در جمعه 15 آبان1388ساعت 17:7 توسط لیلی| |

 
بازهم برای تو مینویسم تا بدانی که یادتو در لحظه لحظه من جاریست. باز هم از دیوارهای فاصله
 
عبور میکنم ودر ژرفای لحظه باتوبودن گم میشوم و در آن لحظه رویایی اوج در دریای بی پایان چشمانت
 
غرق میشوم تا در آن لحظه در نگاه تو گم شوم تا خودم را بیابم واز زندان لحظه های بی تو رها شوم.....
 
شاید  بتوانم به  رویای با توبودن برسم و چه رویای شیرینی است رویای با توبودن رویایی که دست من را
 
به دستان گرم تو میرساند.آنگاه من در گرمای وجود تو ذوب میشوم در آن زمان دیگر زبان از سخن گفتن
 
عاجز است. در این رویای دلنشین تنهای دلهای ما هستند که باهم نجوا میکنند، گویی از پیوند دستهای ما
 
روح ما هم به هم پیوند خورده.... و چه زیباست رویای با توبودن

اگه تو دنیا قرار بود جای چیزی باشم
 
دوست داشتم جای اشکات باشم
 
تو چشات متولد شم
 
رو گونه هات زندگی کنم 
 
و روی لبات بمیرم...
 
 
 
نوشته شده در یکشنبه 10 آبان1388ساعت 15:20 توسط لیلی| |

بیشتر وقت ها که با خودم خلوت می کنم...

بیشتر وقت ها که با فکر کردن به گذشته ای که میتونست به این تلخی نباشه..به رویا میرم....

بیشتر وقت هایی که تو رو اونجوری که میخوام تصور می کنم...

به وضوح می بینم که به نبودنت عادت کردم...باورت میشه؟؟؟؟؟

باور می کنی که با من چی کار کردی؟؟؟؟؟؟

منی که همیشه با تو و با خاطراتت بودم...دیگه به نبودنت عادت کردم....



امروز دلم

سراغ تو را گرفت .

گفتم :

ببین گوشه آسمان ،

ماه را

چه تنهاست . . .

چه تنها......

نوشته شده در چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 17:22 توسط لیلی| |

راستی میدانی، تمام یادگاری هایت را دور انداخته ام...

 ترانه ی عشق را با دیگری سروده ام؟

 نشانه ی مهرت را فراموش کرده ام؟ لابد متهمم میکنی!؟

امان نمیخواهم ..

اما حرف آخرم را هم بشنو :

تو را بیش از این به یاد دارم که  یادگاری ای بخواهد تلنگر ثانیه های روزگارش شود ...

در اندیشه ی من ،یادگاری ، تنها برای نیستی زاده خواهد شد  

باور نمی کنم که نمیدانستی   تمام هستی من بودی...!

 


اون رفته،خیلی وقته..کجا؟نمی دونم

اما هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده....

نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 18:55 توسط لیلی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست