تبليغاتX
عاشقانه های یک تنها - خورشیدکم برگرد!


عاشقانه های یک تنها

آرزوی من اینست : مثل لیلی و مجنون,پیروی کنیم از عشق...این جنون بی قانون

 

آسمان زندگیم امروز تیره و تار گشت و خورشید من مرا ترک گفت...!

من که او را از آسمان هدیه گرفته بودم اکنون با نسیم شک و تردید او را به دستان سرنوشت می سپارم...!

 حتی قلم خونینم از نوشتن عاجز است و دستان گناهکارم تصویر او را در ذهنم حک می کند...

خداوندا مرا ببخش ؛ مرا ببخش تا شاید از سوی او نیز بخشوده شوم...چگونه می توانم بی او زندگی کنم و

چگونه بدون صدای مهربانش به خواب روم...!؟

چطور می توانم به دور از نگاه گرمش قدم بردارم ؛ و بنویسم از عشق، شب، باران ، خورشید، و از او... 

 دیگر چه کسی برایم از راز گل سرخ بگوید و نغمه ی پاک و زلال عشق را که به دست من آلوده شد ؛ در

گوشم زمزمه کند...!؟

 چه کسی با آمدنش قلبم را به لرزه در آورد و چشمانش وجودم را لبریز از عشق کند...

 اکنون در گوشه ای از اتاق دلتنگی هایم اشک هایم را نثار قلب شکسته اش می کنم تا شاید روح گناهکارم آرام

گیرد و آهسته زیر لب زمزمه میکنم...!! خورشیدکم برگرد...

نوشته شده در چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 17:12 توسط لیلی| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست